پست ثابت
![]()
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
نحن مقاومون الی الابد ... یا علی
![]()
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
نحن مقاومون الی الابد ... یا علی
" بسم رب الشهدا "
امام خمینی : بکشید ما را ... ملت ما بیدارتر میشود ...
سر قبر نشسته بودم …
باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی-سالگی …
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…


باز از کینه ی نسل من و تو لبریزند
گرگهایی که دراین معرکه دندان تیزند
گرگ از غیرت شیران وطن می ترسد
بی سبب نیست اگرخون تورا میریزند
رفتنت مثل اتم ریخت به هم دنیا را
پیش ایمان تو این حادثه ها ناچیزند
مرگُ در مسلک ما ختم کبوترها نیست
لاله های وطن ما همه بی پاییزند
تا که ایران جوان داده پر از شیردل است
گرگها از حسد و کینه نمی پرهیزند
شیرهای وطنم پشت سرت بعد از این
محو یک خاطره ی سرخ غرورآمیزند
شک ندارم که پس ازحادثه ی پروازت
مصطفی ها همه از خون تو برمی خیزند

صبح که آماده رفتن شده بود صورتش گل انداخته بود حالت شعف خاصی داشت همسرش از او می پرسد مصطفی اتفاقی افتاده که چنین خوشحال به نظر می رسی و مصطفی با لبخند سکوت می کند. همسرش اصرار برای جواب شنیدن می کند و مصطفی انکار وعاقبت جواب می دهد که دیشب خواب آقایم صاحب الزمان (عج)را دیدم و آقا در حالیکه داشت شال خود را مرتب می نمود خطاب به من فرمود که: آقا مصطفی من از شما راضیم.
وهمین مصطفی را بی تاب کرده بود و غرق در شعفش ساخته بود که مولایش از او اعلام رضایت نموده است.
فقط چند روز از این خواب گذشته بود که تعبیرش، پرواز مصطفی شد ...
باید شهید شد ... وگرنه میمیریم
نحن مقاومون ... الی الابد ... یا علی

ماجرای دیدار رهبری با خانواده ی شهید مصطفی در ادامه مطلب ...
... پیشنهاد میکنم از دست ندید دوستان ...
" بسم رب الشهدا "
... گزینه های روی میز ...و درست بعد از اینهمه تهدید و تخریب و توهین ...
...تو همچنان ایستاده ای ... محکم تر از قبل ...
" خسته نباشی بسیجی ... خدا قوت ... "
""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
عکس از صفحه شخصی حامد زمانی در اینستاگرام
به مادر قول داده بود بر می گردد …
نوشته بود : “اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم”
مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.
هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.
دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!
گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟
گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.
**************************************************
عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.
قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛
همان طور که عراقی ها می خواستند.
ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟
گفت: درس می خوندم.
گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟
گفت: چی دارید میگید؟! قبول نمی کردند بیام جبهه؛ خودم به زور اومدم؛ با گریه و التماس.
گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟
گفت: ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.
فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!
**************************************************
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.
بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.
رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛
بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!
گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛
از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»
**************************************************
شمردم. يك، دو، سه... سيزده، چهارده. چهارده تا تير خورده بود. چهار تا انگشتش را هم كرده بود توي حلقش محكم گاز گرفته بود تا سر و صدا نكند. همه بدنش خوني بود. انگشتهايش هم.
**************************************************
شش ماهي بود ميرفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحانها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضي حرفهايش را نميفهميدم. ميگفت: «خمپارهها هم چشم دارند.»نشسته بوديم وسط محوطه؛ داشتيم قرآن ميخوانديم. صداي سوت خمپارهاي آمد. هر دو خوابيديم زمين. گرد و خاكها كه خوابيد، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهميدم خمپارهها هم چشم دارند.

**************************************************

مسؤول ثبت نام به قد و بالايش نگاه كرد و گفت:
**************************************************
بلند قد و هيكلي. هميشه وقتي به او ميرسيدم، ميگفتم: «تو با اين هيكلت خيلي تابلويي، آخرش هم سيبل ميشي!» گذشت تا عمليات فاو. از رودخانه كه گذشتيم خورديم به سيم خاردارهاي حلقوي. دشمن آتش ميريخت. نزديك بود قتل عام بشويم كه ديدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتيم ديدم يك نفر خودش را انداخته روي سيم خاردار. بلند قد و هيكلي. از عمليات كه برگشتيم روي همان سيم خاردارها تابلو شده بود. مثل يك سيبل سوراخ سوراخ.
**************************************************
" زخميها منتظر حضرت حجت ميمانند "

خاتمی در ادامه، فرا رسیدن ۱۶ آذر و روز دانشجو را گرامی داشت و اظهار کرد: دانشجویان عزیز ما در پیشینه افتخارآمیزشان پیشگامی در مبارزه با آمریکا را در مقاطع مختلف دارند. من به آنها میگویم که این افتخار را حفظ و مراقبت کنند تا کسانی چنین افتخاری را از دستشان نگیرند.
خطیب موقت نماز جمعه این هفته تهران خطاب به دانشجویان گفت: در بین شما کسانی مقابل نیکسون ایستادند و به شهادت رسیدند، همچنین افتخار شماست که جاسوسخانه آمریکا را که به غلط نامش را سفارتخانه گذاشته بودند، اشغال کردید؛ بنابراین نگذارید کسانی که واداده هستند و به آرمانهای خود پشت کردهاند این افتخار را از شما بگیرند و سازش را پیشه شما کنند.

وی با بیان اینکه “شما دانشجویان عزیز، امیدهای آینده کشور و در خط مبارزه با تحریمها هستید و با علم و فناوری آنگونه که تاکنون ایستادهاید، همچنان میتوانید بایستید”، افزود: شما بالاتر و فراتر از این هستید که احزاب قدرتطلب و فتنهگران از شما استفاده ابزاری کنند. شما بزرگ هستید و آینده کشور و مدیریت آن به دست شما رقم میخورد و انشاءالله با ایمان و تعهدات و با برجستگی علمیتان افق روشنی را برای کشور حضرت بقیةاللهالاعظم رقم بزنید .
وی ادامه داد: ما با دشمنانی طرف هستیم که جز منافع خودشان چیزی نمیبینند و جز قدرت، نمیفهمند و بر این اساس است که مصلحت کشور و نظام آن است که همه در فرهنگ مقاومت بدمیم و بدانیم اگر دشمن کمترین ضعفی از ما ببیند، پیشروی میکند و آنچه موجب درجا زدن دشمن میشود همین مقاومت است.
سیداحمد خاتمی همچنین تاکید کرد: تلاشهای دیپلماتیک باید به قوت خود باقی باشد اما همراه با آن نشاط انقلابی و مقاومت نیز وجود داشته باشد که این موضوع تجلییافته شعار باشکوه و انقلابی مرگ بر آمریکای شما ملت است.

به گزارش ایسنا، خطیب موقت نماز جمعه این هفته تهران در ادامه سخنان خود اظهار کرد: ما به همان میزان که به مذاکرهکنندگان خود اعتماد داریم، به کشورهای غربی بیاعتماد هستیم. اینها پیمان سرشان نمیشود، خدای اینها منافعشان است. وقتی هیات مذاکرهکننده به ایران رسید اوباما اعلام کرد که گزینهها حتی گزینه نظامی روی میز است و به دروغ هم این موضوع را گفت که ما جلوی بمب اتم ایران را گرفتیم. این چه ادبیاتی است؟ ما اوباما را از بیادبترین رییسجمهورهای دنیا میدانیم.
احمد خاتمی در ادامه با اشاره به مباحثی در حوزه مسائل داخلی کشور گفت: طی یکی – دو ماه اخیر رییس محترم قوه قضاییه این نکته را مطرح کردند که فتنهگران دوباره جان گرفتند !!! (هه،مگه ما بسیجی ها مرده باشیم حاج آقا !!!) دادستان محترم کل کشور نیز در مصاحبهشان رسماً گفتهاند که ما چون به اینها ارفاق کردیم، ادعاهای آنچنانی دارند. استفاده از کلمه فتنه، یک ادبیات است و آنها که ولایت را قبول دارند میدانند که مقام معظم رهبری درباره حوادث سال ۸۸، ۲۰۰ بار از کلمه فتنه استفاده کردند؛ بنابراین کسانی که بگویند فتنه چیست و این مرزها را کنار بگذارند، با خط آقا مقابله کردهاند.
وی با بیان اینکه فتنه ۸۸ یک اعتراض نبود و جرمهایی اتفاق افتاد، اظهار کرد: جرم خیانت به این ملت و به تباه کشیدن حضور میلیونی این مردم، جرم اهانت به سیدالشهدای عاشورای سال ۸۸، چنانچه خیابان انقلاب و میدان آزادی و جاهای دیگر به میدان جنگ تبدیل شده بود، جرم اهانت به امام (ره) و آتش زدن عکس ایشان در ۱۶ آذر ۸۸، جرم کشتن بیگناهان، جرم حمله به پایگاه، سپاه و بسیج، جرم به آتش کشیدن مسجد، جرم تخریب اموال مردم و جرم ارتباط صمیمانه با بیگانگان در خاطره ملت باقی مانده است.

سیداحمد خاتمی ادامه داد: من به فتنهگران میگویم جمعیت دهها میلیونی ۹ دی ۸۸ نمردهاند و در صحنه حاضرند بنابراین اگر باز بخواهید فتنهگری کنید باز با همین شکوه به صحنه میآیند و سفره فتنهگری را جمع میکنند. ما از خدا میخواهیم که اینها به دامن ملت بیایند ولی اینها احساس میکنند که یکهتاز هستند در حالیکه میدان این معرکه متدینین، جبههایها و خانواده معظم شهدا هستند.
وی همچنین اظهار کرد: برخی میگویند چرا حرفهای تفرقهآمیز میگویید، در حالیکه این شمایید که تفرقه ایجاد میکنید و به جای اینکه از کرده نادرستتان عذرخواهی کنید، طلبکارانه حرف میزنید و مصاحبه میکنید و بدانید مردم عزیز ما به فضل خدا تا آخرین نفس و قطرههای خونشان پای ارزشهای انقلاب ایستادهاند.
پ.ن ۱ : روز دانشجو بر "سرکاران " امروز و "بیکاران " فردا مبارک باد . ![]()
همه ی این مردمی که تو ۹ دی 88 به عشق اسم الله وسط اون پرچم بزرگِ سه رنگ اومدن و بساط فتنه گری تونو ریختن بهم ؛ نه وابسطه به دولت خدمتگذار بودن که با عوض شدنش بترسن و صحنه رو برا شما خالی کنن و نه حزب باد ، که با وعده ی کیک و ساندیس داغ شده باشن . همشون به پشتوانه ی اونی اومدن تو میدون که شما هیچوقت تو کاراتون در نظرش نگرفتید .خدا با مردم ما بوده و هست یه لطفی کنید و اینو بفهمید . همه ی اونایی که اونروز کفن پوش شده بودن و ازتون اعلام برائت میکردن عاشقای آقا اباعبدالله بودن و فدایی های رهبر . حالا هم حواستون باشه اگه قدمی فقط قدمی پاتونو از چهار چوبای انقلاب ما اونور تر بزارید این زخم عمیق و کهنه ای که به قلب مردم زدید دوباره سر وامیکنه و اونوقته که آتیشِ صاحبای این زخم دودمانتونو به باد میده ...
از ما گفتن بود ...
نحن مقاومون ... الی الابد ... یاعلی

" بسم رب الشهدا "

نام شهيد : حسین
نام خانوادگي : املاکی
نام پدر : رحمت
تاريخ تولد : ۲۰ / ۲ / ۱۳۴۰ (مصادف با عاشورای حسینی)
محل تولد : لنگرود (روستای کولاک محله)
نحوه ی شهادت : مسمومیت بر اثر سلاح شیمیایی
تاريخ شهادت : ۹ / ۱ / ۱۳۶۷
محل شهادت : بانی بنوک
شهادت در عمليات : والفجر ۱۰
وضعيت تاهل : متاهل
تعداد فرزند : ۳ (به نام های : مرضیه - راضیه - سلمان)
آخرين مسئوليت : قائم مقام لشکر ۱۶ قدس گیلان
عضويت در : سپاه
مزار شهيد : لنگرود ( نمادین )
محل دفن : مفقود الاثر

در۱۲ اردیبهشت سال ۸۰ ، که رهبر معظم انقلاب به استان گیلان سفر کرده بودند، دیداری با جوانان گیلانی داشتند . در آن جلسه دختر خانمی، نوشتهای را خواند و از احساساتش نسبت به جوانان حزب الله لبنان و فلسطین گفت و اینکه الگوی ما آنها هستند!
رهبر انقلاب هم در صحبتهای خود اشارهای به این خانم کردند و به او گفتند آن جوان لبنانی و فلسطینی الگوی خودش را جوانان ایرانی میداند! و بعد خاطراتی را از لحظه شهادت حسین املاکی تعریف کردند که برای همه ما جالب و شنیدنی بود:
«شهید املاکی شما ؛ جانشین لشکر قدس گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش!
قهرمان یعنی این!
البته هر دو شهید شدند. هم املاکی شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند اینها که از بین نمیروند. زندهاند، هم پیش خدا زندهاند، هم دردل ما زندهاند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زندهاند.»
راحیل نور :
سلام سردار خوبم
برای از تو نوشتن باید از مادر شروع کنم ، از بی نشانی ... از قبر های پنهان شده در تاریخ ... از اینکه جلوی چشمان دوستانت پرپر شدی اما تلاش برای برگرداندن پیکر مطهرت بی نتیجه ماند ... از زخم ... از نفس های به شماره افتاده ... از خس خس گلو ، تاریکی چشم و بوی بادامِ تلخ ... از سوختنِ حنجره ...از عشق
وقتی که دست خواهشی برای حفظ جانش دامان خاکی ات را چنگ میزد چه شد که نترسیدی ؟ چه شد سردار که جانت را برای آرامش چهره ی وحشت زده اش به میدان آوردی ؟ راستی با خودت نگفتی چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است ؟ این روز ها کم نمیشنویم از این حدیث های ناگفته در اسلام و افزون شده در عرف . اما اینبار حرفِ پول و طلا نیست . حرف از خون است ... از جان ... عزیزترین سرمایه ی بشر و تو اینبار چه ماهرانه در قمار عشق همه چیز را دادی حتی هستی ات را ... ومن اگر جای تو بودم ...
راستی من اگر جای تو بودم ...
بیا بحث را عوض کنیم . بیا فقط از تو بگوییم . بیا به جایی نرسیم که مثل همیشه سه نقطه بماند جای همه ی کم کاری های من . جایِ جای خالی تو که رفتی تا خط بماند ... خط بماند که ما بمانیم با اقتدار .
تو انتخاب کردی شهادت را ... و چه بسیارند کسانیکه نمی فهمند معنای حیات "عندَ ربّهم یُرزقون "را... تو که رفتی همه گفتند مگر ما گفتیم ؟ خودش خواست ... من گوش هایم را میگیرم ... تو اما صبوری سردار ... میدانم .
وقتی سر حسین به نیزه ها رفت کم نبودند اشباهُ الرّجالی که خون خدا را سنگ زدند به جرم عاشقی و هنوز هم میشنویم که حسین را استیضاح میکنند برای قیامش ... من گوش هایم را میگیرم ... و تو این بی حرمتی ها را به جان می خری به حرمت نامت حسین ... میدانم .
شبی که پدر به عشق قدوم عاشورایی ات نامت راحسین نهاد شاید فکرش را هم نمیکرد که خودِ ارباب برای پروازت به آسمان با یا علی از زمین بلندت کند . ولی مادر از بچگی به تو آموخته بود یاعلی گفتن را ...
چشمانت را ببند فرمانده ... اینگونه که تو نگاه میکنی دلم میلرزد ... وجدانم به خروش می آید از سکوت زبانم ... از اینکه تا توانسته ام از تو نگفته ام !!! و تو اما بی نیازی سردار ... میدانم ... و من اما سخت محتاج دستان افلاکی ات ...
حق مطلب در باره ی تو همان بود که مولای عشق فرمود ...
قهرمان یعنی ...تو ! و من امروز فهمیده ام معنای قهرمان ماندن را .
بگذار همه از عشق های بی اساس و زودگذر بگویند . بگذار بی خردان چشم هایشان را به رویت ببندند. بگذار سوت های بی غیرتی تا میتوانند عربده بکشند و جولان دهند اما ... اما من ! برای تو هورا میکشم قهرمانِ من ... برای تو و روح افلاکی ات .
مثــــــل تــو راهــــی کرببلاییــم هنـــــوز یـــاد محـرم مونده با ما
اگه دشمــــن تــو رو از ما گرفته هنـوز خــط مقــدم مـــونده با ما
نحن مقاومون ... الی الابد ... یا علی

آخ که چقدر این عکس و دوست دارم . یعنی با چشماشون چی بهم میگن این دو تا سردار عشق ؟
خاطرات شهید املاکی از زبان همسرشان در ادامه مطلب + عکس
" بسم رب الشهدا "
يک روز استاد توي کلاس درس گفت: تمام عضله هاي بدن از مغز دستور مي گيرند. اگر ارتباط مغز با اعضاي بدن قطع شود ، حرکت و فعاليت آنها مختل مي شود و اگر هم واکنش داشته باشند ، غير ارادي و نامنظم است. يکي از دانشجويان که سن بيشتري نسبت به بقيه داشت و همواره خاموش بود ، بلند شد و گفت: ببخشيد استاد ! وقتي ترکشِ توپ سرِ رفيقِ من را از زير چشم هايش برد ، زبانش تا يک دقيقه الله اکبر مي گفت!
الله اکبر !!!
نمیدونم چیشد که ناخود آگاه شب عاشورایی یاد این خاطره افتادم ... آخه اهل اشاره میفهمن من چی میگم ... سر بریده و ... نیزه و ... صدای قرآن ...
یَا أَیَّتُها النَّفسُ المُطمَئِنَّة
إِرجعی إِلی ربِّکَ راضیةً مَرضیة فَادخلی فِی عِبادی وَادخلی جَنَّتی
دلم شکسته،دلم را نمي خري آقا ؟ مرا به صحن بهشتت نمي بري آقا ؟
اگر چه غرق گناهم ولي خبر دارم تو آبروي کسي را نمي بري آقا
آخ آقاجون فقط خدا میدونه که چقد دلم میخواد یه بار دیگه رخصت بدی بیام کربلات ... یادته آقا ... یادته تو قتلگاه با چه عشقی صدات میکردم ؟یادته آقا تو خیمه گاه ، مات خیمه ی ابوالفضل ، مثل بچه ها چه اشکی میریختم ؟ یادته آقا شب خداحافظی مونو ... چیشد ؟؟؟ چه بلایی سرم اومدکه اینجوری از یادم رفتی آقا ... آخه ناسلامتی این دل بیمعرفت من بهت قول داده بود .آقا اصلا یادته چجوری منم راه دادی ؟ یادته بهت قول دادم ، گفتم فقط بزار یه بار بیام ببینمت ... دیگه هیچی ازت نمیخوام ؟؟؟
آقا جون من نمیتونم ... من نمیتونم سر قولم واستم . به قول یه بزرگی میگفت هرکی نرفته کربلا یه درد داره ... ولی کسی که رفته و برگشته هزار تا زخم داره که هر روز و هر روز تو دلش سر وا میکنن ... دلم خوب یادشه تل زینبیه رو ... علقمه رو ... بین الحرمین و ...
آقا جون اگه بگم بازم میخوام بیام پر روییه ؟؟؟ اگه بگم دلم به کرمت خوشه پر روییه ؟؟؟ اگه بگم منه گناهکار دلم و به شیش گوشت بستم و اومدم مسخره است ؟؟؟ اگه بگم صدای دلم دراومده بهم میخندی ؟؟؟ نمیگی برو بچه تو رو چه به کربلا ؟؟؟ آخه آقا این دل من شرمندگی سرش نمیشه ... دله دیگه نمیفهمه ... از اول محرم هی داره اذیت میکنه ...
بدجور منو خونه خراب خودت کردی آقا ... گفتن دوری و دوستی ، نگفتن اینقدر طول بکشه .
گفتن کربلا ، نگفتن آدمو خونه خراب میکنه ... تو که مارو خونه خراب کردی آقا
گفتی هرکی بیاد کربلا دلش آروم میشه ... نگفتی هر کی بیاد در به در میشه
گفتم کربلا میام اونی میشم که تو خواستی
نشد
نشد
هر کاری کردم نشد
قرار نبود دوریمون اینقدر طول بکشه آقا
مگه نگفتی هرکی بره قبه دعا کنه دعاشو مستجاب میکنی ؟؟؟
قرارمون این بود ارباب ؟؟؟
ندیدم کربلاتو؛ گشتم دیوانه
دنبالت میگردم خانه به خانه
همونطوری که تشنه پی آبه
همه ی حاجت نوکر اربابه
« ارباب!.... انتظار سخته
منم دل دارم، هرکی رو دیدم ؛ کربلا رفته »
باشه ...
باشه منو نبر حسین به کربلات.... حق داری آقا
باشه میرم دور میشم از جلو چشات.... حق داری آقا
باشه دیگه لال میشم از این شور و شین...حق داری آقا
باشه دیگه نه من نه بین الحرمین......حق داری آقا
« من که طلب کار تو نیستم آقاجون
خاک بر دهنم..... چه جور بگم؟
برا تو بد میشه آقا....»
درسته کس نمیدونه دلم ؛ دلت رو خون کرد
اما آقا...
همه میگن چه اربایی غلامشو بیرون کرد
ای دل... ای دل... ای دل... ای دل ِ غافل
کاروان رفت و تو مانده ای در گل
هر کس حسینی بود؛ کربلایی شد
چی شد ارباب تو رو ندونست قابل؟؟
شاید...پا گذاشتی بر خون شهیدان...
سیلی زدی بر صورت قرآن......
«ای وای....
ای وای...
ای وای برمن....»
قامت زهرا از گناه تو خمید... بسوزی ای دل
جای تو ارباب از خدا خجلت کشید....بسوزی ای دل
بلا ببینی ؛ خون بشی ؛ حیرون بشی ...بسوزی ای دل
محاسن مَهدی رو تو کردی سپید...بسوزی ای دل
« ای دل بیا تا دیر نشده یه کاری کن
مثل گدا....
دست به دعا....
با گریه رو به کربلا »
بگو کی میگه نمیشه سنگ سیه رو دُر کرد
فقط یه نگاه به من کن ؛ از اون نگهی آقا ! که حرّ رو حرّ کرد....

پیشنهاد میشود :
جدیدترین آهنگ حامد زمانی به مناسبت دهه محرم .

نحن مقاومون ... الی الابد ... یاعلی
" بسم رب الشهدا "
به گزارش 598 و به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری ، خانم مریم هاشمی قهرمان کرمانشاهی ووشوی جهان در مسابقات مالزی، پیش از ظهر امروز با حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار و مدال طلای خود را به ایشان تقدیم کرد.
حضرت آیتالله خامنهای خطاب به بانوی ووشوکار کشورمان گفتند: شما با نمایش شخصیت و هویت زن مسلمان ایرانی نشان دادید که در میادین ورزشی نیز یک زن مسلمان میتواند با حفظ حجاب و حدود دینی، حضوری مقتدر و عزت آفرین داشته باشد.
رهبر انقلاب ، دفاع علنی این بانوی ورزشکار از جمهوری اسلامی را امتیاز دیگری برای وی برشمردند و افزودند: یکی از برنامههای ثابت جنگ روانی دشمنان علیه جمهوری اسلامی، القای این ادعای نادرست است که نخبگان عرصههای مختلف با نظام اسلامی میانهای ندارند که شما با اقدام خود، وابستگی به نظام اسلامی را از یک سکوی جهانی اعلام کردید.
ایشان، نفس حضور جوانان ورزشکار ایران اسلامی در میادین بینالمللی را ارزشمند دانستند و افزودند: خدا را بهخاطر وجود جوانانی همانند شما شکر میکنم.

به گزارش مشرق، این بانوی ورزشکار 2 سال پیش در بدو ورود مقام معظم رهبری به استان کرمانشاه نیز مدال خود را به ایشان تقدیم کرده بودند اما رهبر معظم انقلاب پیش از ترک کرمانشاه، ضمن بازگرداندن مدال طلای مریم هاشمی، ووشوکار کرمانشاهی فرمودند: این مدال باید در کرمانشاه بماند.
"بسم رب الشهدا "
"کاری از دست شما بر نمیاد ... " ، این جمله شو مثله خنجر دقیق زد به هدف ،درست وسط قلبم ...
خیلی جدی و محکم بهش گفتم : ما از فتنه ها نمیترسیم رفیق ! ناسلامتی ما بچه های انقلابیم .
خندید و با حالت تمسخر گفت : شما بچه های بچه های انقلابید !
گفتم آره تو راست میگی ،ما حتی جنگ رو هم ندیدیم چه برسه به انقلاب ...
ولی در عوض ما از وقتی چشم باز کردیم تحریم بود و تهدید ... گزینه های روی میز بود و آقایون X و y ی که نمکِ روی زخم بودم... پررویی بود برای گرفتن همه ی چیزایی که حقمون بوده و هست ...
وقتی اونقدر بزرگ شدیم که بفهمیم دنیا دست کیه با یه مشت کپسول اکسیژن و خس خس های شبونه ، با یه بغل پای جا مونده و ویلچر ها کنج خونه دست گذاشتن بیخ گلومون که عاقبت جنگ اینه ...
ولی کیه که ندونه جنگ هنوز تموم نشده ... کیه که ندونه حال این روزای آرمیتا رو وقتی با دستای کچولوی نازش تمرین میکنه بابا آب داد و ... یا حال علیرضای معصوم و وقتی جلد روی دفتر مشقش عکس بابای شهیده شه و اون هنوز فکر میکنه بابا رفته ماموریت و برمیگرده !!!

نه ... اصلا بزار از یه خورده قبل تر برات بگم بزار از کودتای ۲۸ مرداد بگم یا نه از تشکیل ساواکی که دونه دونه جوونای دسته گل مملکتمونو توش پرپر کردن و به اسم خرابکار بودن هیچوقت جنازه هاشونو تحویل ندادن ... بزار از ۱۵خرداد و ۱۷ شهریور بگم ... از مردم بیگناهی که هواپیماشون هدف خمپاره های کثیف آمریکایی ها شد و بازمانده هاشون هیچوقت نفهمیدن که بأیّ ذنْب قُتلتْ ؟؟؟؟
چرا راه دور میریم ؟ ۳۵ سال تحریم های بیشرمانه ی کاخ سفید ... ۳۵ سال توهین و تحقیر ... ۳۵ سال جنگ علیه تمام مقدسات و آرمان هامون ....
یادت نمیاد رفیق ؟؟؟ یادت نمیاد که با وقاحت تمام بهمون گفتن محور شرارت و ما فقط تماشا کردیم ؟ یادت نمیاد به اسم مذاکره درِ نیروگاه های هسته ای مونو بستن و ما فقط نگاه کردیم ؟ درد خنجر هایی که از پشت و جلو بهمون زدن که یادت نرفته !؟
هه ...حالا چی شده ؟؟؟ کجای این داستان تغییر کرده که باید همه چی رو فراموش کنیم ؟؟؟
اصلا مگه میتونیم فراموش کنیم ؟؟؟
نه .......نه ....... ما هرگز فراموش نمیکنیم ......
پیشنهاد میشود :
آهنگ جدید حامد زمانی به نام : مرگ بر آمریکا

قسمت ۲۲ ام طنز سیاسی دکتر سلام :

وعده ی ما فردا ۱۳ آبان .....نحن مقاومون ..... یا علی
"بسم رب الشهدا "
- همت همت .....زمینی
حاجی جان صدامو میشنوی ؟
همت همت .......زمینی ؟
- زمینی جان به گوشم
- حاجی جان اینجا هوا بدجوری پسه
خواص ریزش کردن
بصیرت کم آوردیم
بچه ها دارن یکی یکی پرپر میشن
الو حاجی ....
ما اینجا کمک نیاز داریم ...
همت همت .......زمینی

![]()
مدتی ست محاصره شده ایم .
چند روزی ست که " آب حیاتمان " تمام شده .
تقوا را جیره بندی کرده اند .
تک تیراندازان دشمن منتظر اند تا ما به خاکریز گناهشان نگاهی بیاندازیم و آنوقت پیشانی اخلاصمان را نشانه بروند.
بچه ها دیگر خسته شده اند ، آخر هر طرف که سر می چرخانی دشمن کمین کرده .

احتمالا در داخل خودی ها هم ستون پنجم داشته باشند . هرکس گوشه ای کز کرده و به راز و نیاز مشغول است .
بعضی ها عکس خدا را در جیب چپشان گذاشته اند و هر از چند گاهی در می آورند و خوب نگاه می کنند .
نامه ی او را با صدای بلند میخوانند ، میبوسند و به چشمانشان می مالند تا سوی چشمشان بیشتر شود و بهتر دشمن را ببینند . هوای تنفس هم بسیار مسموم است . شیمیایی زده اند و نفس اماره راه نفَسمان را بسته . خوشا به حال آنانی که قبل از حرکت ، ماسک "دعا " را با خود آورده اند .
البته ... بعضی ها فقط دست به دعا برده و آرزوی شهادت میکنند ! انگار کم آورده اند !!!
از قرارگاه بیسیم زده اند و دستور داده اند که مقاومت کنیم تا نیروی "سپاه مهدی " برسد .
اما بچه ها دارند یک به یک جلوی چشمانمان پرپر میشوند و از دست ما کاری بر نمی آید .

هنوز منتظریم ...
تانک های مهاجم خاکریز های معرفت را هدف گرفته اند . و مدام با خمپاره های ۶۶۶ ما را می زنند .
باز جای شکرش باقی ست که این خاکریز را داریم .
فرمانده مان که قبلا در عملیات عشق مجروح شده و اسمش در لیست سیاه دشمن است ، مدام به ما قوت قلب میدهد . اما افسوس که قلب مهربانِ این مردِ تنها مالا مال از زخم های عمیق آشنا های دور و نزدیک است . اینجا بسیجی ها نمیگذارند که احدی به سنگر فرماندهی نزدیک شود ، بگذریم که فرمانده خود کوله باری از تجربه بر دوش دارد و در همه ی عملیات ها بوده . اوست که زودتر از همه صدای صوت خمپاره های دشمن را میشتود و آگاهمان میکند .
بعضی ها که اسلحه بکاء با خشاب چهل تایی دارند هرشب دشمن را غافلگیر می کنند .
دشمن از وجود این اسلحه در میان ما بی خبر است .
قرار است به زودی عملیاتی را با رمز " لبیک یا مهدی " آغاز کنیم ، منتها به دلابل امنیتی ار تاریخ آن بی اطلاعیم .
ولی هر چه باشد بچه ها چشم انتظارند و در گردان استشهادیون اسم نوشته اند .
یک چیز روحم را آزار میدهد ... چند نفری از بچه ها قصد برگشتن کرده اند .
دیگر نمی توانند طاقت بیاورند ... گذشته ی درخشان خود را فراموش کرده و برای آینده سازی دشمن به میدان آمده اند . گمانم چشمان مکتبیِ شان معدوم است که اینچنین احمقانه سنگر خودی را هدف گرفته اند .
نمیدانم عاقبت من چه خواهد شد ...
فرمانده میگوید : بصیرت یعنی اینکه بدانیم شمری که سر از حسین (ع) برید همان جانباز جنگ صفین بود که تا مرز شهادت پیش رفت .
حاجی جان اینجا همه دم از حسین میزنند . مدام فریاد میزنند : یا لیتنا کنا معک ... ولی ... ولی انگار گوش های بصیرت میخواهد شنیدنِ فریاد های اینَ عمّار !!!
حاجی جان بیا و اینبار برایمان از آسمان بیسیم بزن ... بیسیم بزن و به ... به اماممان بگو :
ما تا آخر ایستاده ایم و تنگه بصیرت را رها نکرده ایم تا خدای نکرده در زندان غفلت گرفتار نشویم . بگو که نگران دردانه اش نباشد ...سعی میکنیم روی خط بمانیم ... سعی میکنیم تا علی هیچوقت تنها نماند ... به چادر خاکی مادر قسم برای همین خط میجنگیم که چه بکشیم و چه کشته شویم پیروزیم...
دیگر باید بروم ، دارند آذوقه عفاف را در چادر هیئت تقسیم می کنند . اگر دیر برسم رمقی برای جنگیدن برایم باقی نمی ماند و مرا هم به عقب می فرستند ...
نحن مقاومون حاجی جان ......... نحن مقاومون ..........

با تشکر از وبلاگ شهدا شرمنده ایم www.shohada-sharmandeh.blogfa.com
مخلص کلام واسه پست اول :
من شما رو نمیشناسم اما اگه مثل ما فارسی حرف میزنید پس معنی غیرت و میفهمید ... این غیرت داره خشک میشه ... کمک کنید نزاریم این اتفاق بیوفته ... من برای صبرتون یه یا علی میخوام ...همین !!!
(حاج عباس - آژانس شیشه ای)
